پارت سی و چهارم :

با تکان های آرامی بیدار شدم. خان بود که می خواست بیدارم کند. چشم هایم را که باز کردم گفت:
بیا پایین، می خوایم ناهار بخوریم.
من خوابم میاد. غذا نمی خوام.
یعنی چی؟ بیا یه چیزی بخور تنبل. می دونی چند ساعته خوابی؟
نه، هنوز خوابم میاد. یه کم برام نگه دارید، بعداً می خورم.
نمیشه که تنها بمونی. وقتی برگشتیم بازم می خوابی.
با اکراه از ماشین پیاده شدم. یک روسری به دستم داد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    خان پیش بینی این اتفاقات و میکرد که گفت روسری سر کن پری دخت..پوووف

    ۱۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    دقیقا 👌🏼

    ۱۲ ماه پیش
  • یارا

    1

    فکر نکنم با روسری مشکلی حل میشد. من که خوشم میاد اینجوری میکنه

    ۸ ماه پیش
  • یارا

    0

    درگیری کوچیک؟ داداش داشتید همو *** می کردید

    ۸ ماه پیش
  • الهام عزیزی

    0

    خیلی عالی نوشته شده

    ۱۲ ماه پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه پرمهرتون 😊

    ۱۱ ماه پیش
  • الهام

    0

    خیلی خیلی عالی هست

    ۱۱ ماه پیش
  • سمیه

    0

    عالییییییییییییییی

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    مررررسییییی😂💫

    ۱ سال پیش
  • Elaheh

    0

    خیلی ممنون بابت رمان بهترین رمان ولی خیلی ممنون میشم اگه تو دنیای رمان تو بخش ازدواج اجباری بزاریدش بازم ممنون🙏❤️

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    راستش بلد نیستم که این کار رو انجام بدم 🫣

    ۱ سال پیش
  • Elaheh

    0

    اینکه خیلی بد شد🥺

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    حالا ماجرا داریم بانو 🥺

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    خداقوت نویسنده

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سلامت باشین نازنینم ❤️

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    من دیگه واقعا نمیدونم به بخت پری دخت چی بگم

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    لعنت 😔

    ۱ سال پیش
  • ماهک

    0

    عزیزم رمانه خیلی قشنگیه من خیلی خوشم اومد ممنون عزیزم

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سپاس از شما بانو 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    0

    رمان خیلی جذابی است ممنون

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سپاس بانو 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • مژگان بانو

    0

    قلمت مانا عزیزم

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    سپاس بانو 🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    0

    👋🏻از کامنت ها فهمیدم این داستان درمورده ده ها سال پیشه فکر میکردم برای این زمان باشه

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    بله مربوط به بیش از ۵۰ سال قبله با یک مقدار تعدیل

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    1

    انتظار داشتم بره بپره بغلش بگه خداروشکر که حالتون خوبه خان

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    رقیه جونم از اون دخترایی هستی که حسابی شیطون و بازیگوش بودن از بچگی و کلا با پسرها بیشتر بازی می کردن تا دخترا نه😊حسابی آتیش می سوزوندی و از دیوار راست بالا می رفتی😂 به خاطر همین بی دفاع بودن پری دخت رو نمی پذیری 😂احسنت با بانوی قوی گروه

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    1

    دقیقا درست گفتی عزیزم🤣بی کتک هم پسرا رو ول نمیکردم

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    دختر قوی گروه. احسنت به شما🧿

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    2

    هنوز استرس دارم

    ۱ سال پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    منم🥺

    ۱ سال پیش
  • نفس

    1

    چه آدمای کثافت وبیشعوری توروز روشن یک دختر با این همه مرد نشسته چجوری رو شون میشه همچین درخواستی بکنند

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️